دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

نقل مکان کردیم به خانه ی جدید ...


تشریف بیارید خوشحال میشویم ...

 

fmpr.blogsky.com

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

* اخبار دارد اعلام میکند که شنبه نتایج کنکور آزاد اعلام خواهد شد ...

من : خواب ( کلا در عالم هپروت به سر می بریم :دی )

مامان : فریبا اصلا نگران نباشیا ... این اصلا مهم نبود که ... اصلش سال بعده ... امسال جایی قبول هم نشدی اشکال نداره ...

من : تعجب ( اصلا کی یادش بود کنکور داده :دی )


** شنبه ١٣ شهریور بعد از اعلام نتایج وقتی می بینیم که IT تهران جنوب قبول شده ایم ، چرا دروغ ، اولش یکم شادی از خود درکرده و بعد یادمان می افتد که این کشکی بوده ... درنتیجه زیاد دلمان را صابون نمی زنیم :دی ...

ولی یاد یک چیز دیگر نیز افتادیم ... این دانشگاه آزاد تهران جنوب بسی نامرد می باشد ... ما اگر یک چیز مثبت ، فقط یک چیز از این مدرسه ی به اصطلاح نمونه دیده باشیم این بود که سال دوم ما را زنگ ورزش می بردند ورزشگاه افشین کاوه که چسبیده بود به مدرسه مان ... کلی می کیفید به ما آنجا ... با بلوز شلوار ورزش کردن یک حال دیگر میدهد خب ... در ضمن درهمین مکان مقدس ! کریم باقری و مجیدی و چند تا از این داورها را از نزدیک دیدیم :دی ( چه افتخار عظیمی :دی ) ...

البت ما هی سالن را میپیچاندیم و در رختکن مشغول بزن برقص بودیم ...

اما از عید به بعد حال ما را گرفتند و گفتند دیگر نمی رویم چون ورزشگاه را فروخته اند به دانشگاه آزاد ... ما نیز دوست داشتیم خرخره ی دانشگاه آزاد گرام را بجویم که نشد ... حیف ...

مرحوم مغفور ورزشگاه افشین کاوه

البته لازم به ذکر است که حسرت دویدن در این چمن سبز ورزشگاه به دل ما ماند و فقط ما را به سالنهای سربسته می بردند :(( :دی ...

*** نهایت بدبختی ما را ببینید که دقیقا روز اعلام نتایج کنکور حجم adsl مان ته کشید و دایال آپی شدیم ... نیستیم فعلا در خدمت مسلمین و مسلمات تا وصل مجدد adsl :دی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات () |

* دیشب با کلی بدبختی و زجر این موهای وز جلوی سرمان را با اتو صاف نمودیم ... و دو تکه ی بغل صورت را ول نموده همینجوری دادیم پشت گوشمان ... در خانه ی عمو جان همه این بدبختی که برای جلوی سر کشیدیم را نادید گرفته و گیر داده بودند به دو عدد فر دو طرف صورتمان ... :دی اگر می دانستیم اصلا دست به اتو نمی بردیم :دی


** پدر گرام متحول شده اند :دی ... این برای ما کلی سختی و مشقت دارد ... آهنگ نمیگذارند بگذاریم :دی ... هی میشینند پای این صحبتهای آخوندها و عینش را برای ما نقل میکنند ... پدر ما و اینکارها ؟ ... بعید بود ... اما نمیدانیم چرا در زمینه ی انتقاد سازنده از رژیم !! متحول نمیشوند و عزیزان دست اندرکار را مورد لطف قرار میدهند :دی


*** دیشب که خانه ی عموجان ! ول بودیم به پنج گروه تقسیمیده شده بودیم ... ما سه تا دختر یک اتاق ... چهار پسر در اتاق مجاور ... چهار پدر در یک طرف پذیرایی و چهار مادر در طرف دیگر پذیرایی و دومرغ عشق !! ( :دی ) در طرف دیگر ...

ما تاب این تقسیمها را نمیاوریم و یک سمت گوشمان به یک طرف پذیرایی و سمت دیگر به آن یکی طرف پذیرایی و خیلی خیلی خیلی کم ! به اتاق پسرها بود و خداوکیلی هیچ گوشی به سمت دومرغ عشق نداشتیم ... :دی

وضعیت خیلی سختی بود ... فضولی امان نمیداد :دی ... شب در هنگام برگشت احساس بدی داشتیم که به گمانم عذاب وجدان حاصل از فضولی بود :دی


**** احتمالا از این به بعد این خانه اینگونه باشد ... روزمره ی روزمره ... :دی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

محسن یگانه که گوش می کنی ، بی اختیار بغض گلویت را می گیرد ... نمی دونم ... شاید این منم که این طوریم ... حتی وقتی با شادترین لحن برایت بخواند " یه آسمون آبی سقف اتاق منه ... شبای من پرخورشید مثل روزام روشنه * " و یا با غمگین ترین حالتش بخواند برایت " بمون ... دل من به بودنت خوشه ... فکر نبودت منو می کشه ...** " باز این بغض گلویت را می گیرد ... بغضی که حال بهم زن نیست و در عین آماده انفجار بودن شیرین است ...

محسن یگانه گوش می کنم و بغض دارم ... لطفا به حریم احساسم وارد نشوید که آماده ی انفجارم ...

*آهنگ آدمها - آلبوم رگ خواب

**آهنگ بمون - آلبوم رگ خواب


*** بی دلیل هوای گریه دارم ...

**** به قول مریم نصیحت ممنوع ... دعوت به شادی ممنوع ... به موقعش سرحال میشم خودم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

نگات می کنم ... واسم جای تعجب داره که بعد یه روز خسته کننده چطوری انقد آروم خوابیدی ... نفسهات خیلی منظمه ... منظم و آروم مثل یه بچه ... هنوزم خوابت مثل بچه ها یه خواب خرگوشیه ... وقتی جابجا میشی دلم هری میریزه که نکنه از خواب بپری ... چون خیلی معصوم شدی ... دیوونه شدم نصفه شبی ... خوابم نمی بره ... مثل روح سرگردان دارم توی خونه میرم و میام و نگات میکنم ...

میدونی دارم به چی فک میکنم ؟

به این که تو مهربون ترینی ... یعنی به نظرت من لیاقت داشتن تو رو دارم ...


* نصفه شب که خواب از سرت پریده و دلت آشوبه هیچی مثل زل زدن و نگاه به یه داداش مهربون و منبع آرامش آرومت نمیکنه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin