1- چن وخت پیش و چرا وبلاگ ساختید ؟
اگه منظور همین دختر آبان باشه ** به استشهاد پرشین بلاگ دوشنبه ٢٠ اسفند ٨۶ بوده ثبتش اما نوشتن و اولین پست ١۶ تیر ٨٧ بوده و یه پست کاملا جوگیرانه ! بوده و احساساتی !
2- احیانن تشویق فرد ضالّه ای دخیل بوده در این ضلال مبین ؟!
نه والا ما کلا بی کس بودیم از همون اولش !!! ( البته اینم تو پرانتز بگم که خیلی قبلتر از اون خواننده چراغ خاموش کرگدن بودم که شاید یه دلیل واسه تشویق به نوشتن بوده ... )
3- با وبلاگ کرگدن از چه طریقی آشنا شدید ؟ ... ( واه واه چه خود شیفته ! ) ... ضمنن چون بانی مجلس ابر چند ضلعی بوده ! جهنم و ضرر می توانید سوال 3 را در مورد این بندهء شرمندهء خدا هم پاسخ بدهید !
خیلی اتفاقی !!! چند بار بنده خدا اومد تو وبلاگم نظر گذاشت منم رفتم بهش سرزدم !! ابرچندضلعی هم .... اومممم ... یادم نمیاد والا !!!
4- اگر قرار بود اینترنت برای همیشه قطع بشود و شما فقط اندازهء یک کامنت فرصت داشتید ، آن یک کامنت را برای چه کسی میگذاشتید ؟
ترجیح میدادم به جای کامنت یه پست بنویسم تا خداحافظی کنم هرچند کوتاه ...
* سوالها عینا از اینجا کپی پیست شده بدون حق کپی رایت و اینا ...حرفیه داداش ؟!!!! :دی
** حالا که تریپ اعترافه قبلتر از این وبلاگ و بعدتر از این ( حتی تا حالا ) هم چندتا وبلاگ دیگه داشتم با اسم مستعار ...
ما از ارتفاع خیلی ترسیدندی ... کلی ترسیدندی ... ما را به زور توچال بردندی و تله کابین سوار کردندی و سکته زدندی ... تا ایستگاه ۵ بردندی و کلی یخ زدندی ...



وصیت نامه خود را در تله کابین نوشته و انگشت زدندی ... در ایستگاه پنچ با نهایت پررو بازی روی برفها نشستندی و صبحانه خوردندی ... همانند برف ندیده ها کلی در برف غلت خوردندی و برف بازی کردندی ...
و کلی فیلم گرفتندی اما نشان نمیدهیم تا دلتان آب شوندی ...
[به زودی در این مکان عکس آدم برفیمان نصب خواهد شد]
موقع برگشت کلی در تله کابین حال کردندی و دیگر از ارتفاع نترسیدندی و خیلی فاز دادندی ... این بود انشای من ...
الان دلمان باز تله کابین خواستندی ...

امروز طبق معمول هر هفته همشهری جوان رو گرفته بودم و داشتم میخوندم تا رسیدم به روزها ... یکی از اتفاقای مهم این هفته بستری شدن خمینی توی بیمارستان قلب بود ... بگذریم از این که این مساله چقد اهمیت داره !!! ...
وقتی داشتم مطلبو میخوندم رسیدم به اسم دکتر عارفی ... یه اسم آشنا واسه من ... حدود ۵ سال قبل ( شایدم بیشتر ) وقتی بابا جواب آنژیو رو گرفت دکتر گفته بود باید قلبشو عمل کنه ... طبق معمول تمام وسواسایی که داره تو همه چیز دنبال یه دکتر مطمئن بود تا بگه باید قلبتو عمل کنی ... عموم که تازه بالن زده بود این دکتر رو معرفی کرد با کلی تعریف ...
وقتی رفتیم مطبش کلا خیلی محیط بهم نچسبید ... کوچیک بودم اون موقع ( اگه اشتباه نکنم پنجم یا اول راهنمایی ) ... وقتی میرفتی تو اتاقش از بس در و دیوار رو با مدرکاش پر کرده بود سرگیجه میگرفتی ... آنژیو بابا رو دید و رای به عمل داد ... بماند که اون موقع به اندازه ویزیت ١٠ تا دکتر پول گرفت و این واسه بابای من که یه راننده تاکسی بود خیلی سنگین بود خیلی ...
وقتی خیر سرش داشت توضیح میداد که قلب بابام چه وضعی داره برگشت گفت : اون موقعها که قهرمان بازی درمی آوردی و پشت هم سیگار میکشیدی باید فکر این روزات بودی ... این جوبای ولیعصر رو فرض کن پر لجن باشه ... قلب تو اینه ...
خیلی این حرفش واسه من یکی سنگین بود یعنی قلب بابای مهربون من اون بود ؟! با تمام بچگی از اون روز به بعد از هر چی دکتر بود بدم اومد و پزشکی کاملا از لیست شغلا حذف شد برام ...
همه ی اینا رو گفتم تا بگم بعضیامون هنوز شعور نداریم ( لطفا به کسی برنخوره ) هرچقد هم دکتر و مهندس و فلان و بهمان ته اسممون بچسبه باز هم همون گهی هستیم که بودیم دریغ از یه ذره درک ... یه ذره شعور ...
به دعوت صهبا جون منم تو بازیا شرکت میکنم ...
بازی ١ : نارنجی
فضولیها شروع میشوووووووووووووود 
پ . ن : در گوگل اول میباشیم 

چی میشد یه راهی داشتیم تا حافظه مون رو هم مثل رم گوشی و هزار تا چیز دیگه جوری فرمت کنیم که دیگه ریکاوری نشه کرد به هیچ وجه ؟ 

do you know what it feels like loving someone that is in a rush to throw you away ?!!


چند روزی میشه که کامپیوترمون خرابه و این خیلی بده ... خیلی بده واسه من معتاد ... بعد از این چند روز امروز رامین یه لپ تاپ آورد واسه کارش و صدقه سری اون اومدم نت ... لپ تاپ رو که دیدم یاد لپ تاپ خودمون افتادم ... قبل از اینکه داشته باشمش خیلی آرزو داشتم که یه دونه داشته باشم اما وقتی اومد چنان از چشمم افتاد که حد نداشت ... روزی صدبار آرزو میکردم کاش همون کیس بود و حالا که فروختیم دوباره دلم هواشو کرده ...
کلا داشتم به این فکر میکردم که خدا چقد تو این مدت بهم حال داده و عین یه زن حامله ! تا دلم چیزی رو خواسته خدا فرتی داده بهم و منم پررو پررو بعدی رو خواستم ... واقعا واسه آدمی مث من لازمه آرزوهاشو یه گوشه بنویسه تا یادش نره ... گوشی ... قبولی ... گیتار ... کلاس ... لپ تاپ ....
یادمه ابتدایی که بودم یکی از آرزوهایی که به نظرم خیلی دست نیافتنی بود داشتن موهایی مثل خواهر زنداییم بود ... خیلییییییییییییییی بلند اما الان چی ... حالا که دارمش هر روز ازش خسته میشم ... آرزو داشتم عینک داشته باشم ( نخند
)اما حالا وقتی میرم دکتر و میشنوم که از نیم شده ٧۵ صدم غمم میگیره ...
هنوز خوذمون هم تکلیفمون با خودمون مشخص نیست ... شاید لااقل من اینطوریم ...
پ . ن : در حال حاضر درست و حسابی با خدا کانکت نیستیم ... هروقت کانکشنمون درست شد و اونی که میخوایم رو به دست آوردیم خبرتون میکنیم
البته باید خداجونمان!مخ رامین را بزند کمی !!
پ . ن ٢ : اینهمه نکته آموزنده داشت این متن همه چسبیدید به حامله اش ؟!!! ای منحرفا ... ای اغتشاشگرا ... 

یه سوال :
چرا هر چی دختر بدبخت و خیانت دیده و یا چشمان گریون و داغون و نامردی چشیده توی سریالای ایرانی چادری ؟! 

بارون میخوره تو پنجره ... شیشه ها بخار کرده ... چشم چشم دو ابرو ... نه ! چشم نه ! ... چشم خیلی چیزا رو از آدم میگیره ... اگه چشماتو حذف کنم خیلی زشت میشی ... میدونستی ؟!
به این فک میکنم که اگه چشم نداشتیم چی میشد ؟
یعنی اگه چشم نداشتیم میتونستیم زیبایی هایی که هست رو ببینیم ؟میشد ؟
ولی میدونستی با نبودنش میتونستی زشتیها رو نبینی و همه چیز رو فقط و فقط زیباتر تصور کنی ؟!
واسه چند دقیقه چشماتوببند ... دنیا قشنگتر نیست ؟!
پ . ن : سفر یه روزه خرمدره خیلی خسته ام کرد ... خیلی ... اصلا فکرشو نمیکردم ... جسمی و روحی بهم ریختم ... با این اوضاع اولین امتحان ترممو که فردا باشه چجوری میدم یعنی ؟! ...
پ . ن 2 : به جان بچم ! من مجرد بوده و خانم بوده و هیچ گونه بچه ای نداشته بیدم ... پست قبل همش ذهن پراکنده ام بود ... راستی اگه تو گوگل سرچ کنی صیغه یا احکامش فیلتره ... 
این روزها نوشت : در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست."
((دکترشریعتی))
![]()
دخترم پرسید، بابا مگه مردام حامله میشن؟ گفتم نه بابا جون، تو حتما اون خبرو تو رادیو تلویزیون شنیدی که میگفت یک مرد حامله شده، اما اون مرد نبوده، زن بوده ، تغیر جنسیت داده، وگرنه عزیزم مرد که حامله نمیشه! گفت بابا تغیر جنسیت دیگه چیه؟ ( با خودم گفتم عجب گیری افتادیم با این بچه) گفتم عزیزم بعضی زنا دوست داران مرد باشن بعضی مردام زن، میرن عملشون میکنن، اونوقت مرد میشه زن، زن هم میشه مرد! گفت بابا، منم میتونم مرد شم؟ گفتم بابا جون تو واسه چی میخوای مرد بشی، الان دختر به این خوشگلی هستی ماشالله، بعدشم میشی یک خانم خوشگلو شیک و پیک، حالا اگه مرد بودی میشدی یک سیبیل کلفت بد عنق مثل بابات، قیافتم میشد درست عین من، یه نیگا به صورتم کردو بعد از چند ثانیه فکر کردن، گفت نه بابا، دیگه نمیخوام مرد باشم! گفتم خوب خدارو شکر، ایندفم مثل اینکه یه جورایی بخیر گذشت.
گفت بابا اما من خبر حاملگی مردارو تو رادیو تلویزیون نشنیده بودم! گفتم پس کی بهت همچین حرفی رو گفت دخترم؟ گفت ۲-۳ روز پیش که رفته بودیم خونهٔ عمو اینا ، شماها داشتین با هم حرف میزدین، عمو گفت میخوام برم صیغه کنم، زن عمو گفت، تو زیر همین یکیش زاییدی، اگه مردا حامله نمیشن، پس چه جوری عمو بچه زاییده؟ گفتم بابا، زن عموت حرف زشتی زده، منظورش این بوده که صیغه کردن کار سختیه مثل بچه به دنیا آوردن! گفت بابا، صیغه دیگه چیه؟ گفتم عزیز دلم بعضی وقتا متاسفانه تو بعضی جاهای دنیا جنگی اتفاق میوفته و خیلی آدما از بین میرن، تو جنگ مردا زیادی کشته میشن، بخاطر اینکه زناشون بی شوهر نمونن بعضی مردا میرن بهشون کمک میکنن و اونارو صیغه میکنن یعنی تا وقتی که تنهان و وضعشون خوب نیست، این مردا میشن شوهرشون که بدون سرپرست نمونن! ( خانومم که داشت این مکالمه رو گوش میداد، صداش در اومد، گفت آره جون خودت، طفلی اقایون چقد هم که فداکارن، این هوسرونای بی وجدان، گفتم، منم میدونم که صیغه یه چیز دیگس ، حالا میخوای واسه بچه شرح بدم که صیغه، یعنی خانوم بازی شرعی ارزون و مناسب؟!!) دخترم گفت بابا جون، الان هم که تو بعضی جاها جنگه، تو نمیخوای بری به خانوما کمک کنی؟ گفتم متاسفانه بابا جون، همونطوری که شب و روز داریم تو رادیو تلویزیون میبینم و میشنویم الان هم جنگ تو کشورایی مثل پاکستان، افغانستان، بنگلادش، عراق، فلسطین… هست اما من زیاد به زنای بنگلادشی وو افغانی و پاکستانی دلم نمیاد کمک کنم، منتظرم تو سوئد، دانمارک و فنلاند و اینجور کشورا جنگ بشه اونوقت جونم رو هم میدم واسه کمک کردن!...
پ . ن :

We grow old filled regrets
for things not done ...
for words not said ...
for love not show ....
اینو خیلی دوست دارم ...
