دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته بود:من کور هستم لطفا کمک کنید.

روز نامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت .

نگاهی به او انداخت.

فقط چند سکه داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت.و خواست او اگر همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که چه روی آن نوشته است؟؟؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

و لبخندی زد و به راه افتاد.مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد :

(((امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم ..!!! )))

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید.

خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد

باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل . فکر . هوش و روحتان مایه بگذارید

این رمز موفقیت است

لبخند بزنید.....لبخندبامن حرف نزن


نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٢ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin