دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

دارم به این فکر میکنم که تا کی با همیم ؟!

یعنی میشه تا ته ته دنیا بمونیم با هم ؟!

به صورتاشون نگاه میکنم ... حافظه ام خیلی ضعیفه اما اگه یه روز جدا شیم قیافه شون تو ذهنم میمونه ...

دوستای خوبی بودن و هستن ... یعنی امیدوارم باشن ...

همینجوری تو فکر موندم ... تا اینکه یکی از بچه ها میاد طرفم ... شاید ذهنم رو خونده ... نمیدونم ...

فکر میکنه اتفاقی افتاده که انقد ناراحتم  .... سعی میکنه شادم کنه ... یعنی بعدا که شماها نباشید کی تو اینجور مواقع سعی میکنه آرومم کنه ... بغض میکنم ... اما باید بخورمش ... چون تولد خراب میشه ...

امروز تولد یکی از بچه ها بود ( جناب تعطیلات ((مدظله العالی )) !! ) ... دو روزه بخاطر سرماخوردگیم مدرسه نمیرم ... ( با امروز ! ) ...

از ته دلم براش آرزوی خوشی میکنم ...

و البته آرزوی اینکه واسه همیشه دور هم باشیم ... واسه همیشه ...

این جمعی که قرار بود لااقل 20 نفره باشه رو فقط 6,7 نفر اومدن ... هر چند که با همین تعداد هم خوش گذشت ...  جای شما خالی !!!

 

توضیح ضروری : واسه اینکه حجم عکس بیاد پایین مجبور شدم شدید بی کیفیتش کنم ...

پ . ن : خدایا یعنی میشه اشرف کچلو فردا از من نپرسه ؟!!!!!!

 پ . ن 2 : تاریخ این آپ جمعه 30 بهمن و ساعت 10 شب می باشد !!! ... پرشین بلاگ چرا قاط میزنه خدا میدونه ...

 

پ . ن 3 : دیدن روزنامه ایمن ( یا ویژه نامه و هر کوفت و زهرماری که اسمش هست ! ) دست محبوبترین معلمت end اعصاب خوردیه هاااااااااااااااااا  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

خب بدون هیچ حرف اضافه ای میریم سر اصل مطلب !!

 

عربی

من بلدم با شما چجوری رفتار میکنم

درسته که سرعت دارم اما دقت هم هست

نپس ( نفس )

آقای فرصت برابر رو پن دقه ببینید ( برنامه فرصت برابر رو پنج دقیقه ببینید )

از دل خودمون جمله رو تغییر بدیم

اشتهام نمیکنه

لبو دوست دارم اما نه همچین که واسش دلتنگ بشم

آمنانه ( امن )

رودهایی از او جاویدان است

کمینانه ( با کمین )

من خیلی به شما دادم !

البته مکسر هم خودش مونثه

خوب با فهم باید تستو بکنی !

آدم خیلی سخته پروندش یکی بشناسه ( اگه شما فهمیدید یعنی چی منم فهمیدم )

تجربیا بالای 100% هم داشتن ؟!

او شدیدتر است ( قویتر )

او ایمان تر است ( مومن تر )

تاریخ

اونایی که مشروطه خواه رو میخواستن

جمعیت میاد تو بازار مسجد ( مسجد بازار )

طبقات پایین رو کشیدن پایین

10 ما باید برم

از بین برداشتن

آذربایجان نزدیک کبریزه

جبر و احتمال

بیشت و شش

گم نمونید

واسه تک تک دونه دونه فرمول ارائه میدیم

ادبیات

در حین توضیح دادن یادمه توضیح دادم

ملامت ( ملالت )

آغسته میکنی ( آغاز میکنی )

به حذف قرینه حذف شده

جوان ( چون ) * یه جلسه گیر داده بود که شما حتی روخونی بلد نیستید و اینا ... انقد سوتی داد که خدا میدونه ... این یه نمونه ش بود ...

هندسه

مثلث رو فرض شده حل کن ( مثلث رو حل شده فرض کن )

کاری به چندتاش کاری ندارم

فیزیک

واحدش هرچقد شد انقد اهمه

میخوایم ببینیم دماش چند کیلومتره

زبان فارسی

مشمول : احاطه کرده شده

گلستان سعدی رو حافظ نوشته

من که دختر هم سن شما دادم

حسابان

ابهام کننده ( مبهم کننده )

مشاور پایه ( ناظم مذکور !! )

وقف ( وفق )

منتقل بده

بچه ها

بی جاندار

کودک سوسک را خواهد ترساند

فرض میکنیم فرضمون غلطه

کوه اروند رود

با سکوت خودش هیچی نگفت

سوالی در باب مرد نمکی : یعنی خیلی نمک خورده که اینجوری مونده ؟!

معلم فلسفه و منطق انسانیا

من واقعا شگفت انگیز شدم ( شگفت زده )

پ . ن : تو فکرمه یه وبلاگ جدا واسه سوتیا بسازم .. یعنی ساختم اما در دست تعمیره فعلا ... باید تمام سوتیا رو منتقل کنم اونجا ... البته این پست یه مقدار کمی از سوتیاس ...

 

امروز(26بهمن)تولد کلاسورمان می باشد همی ...  هوراهوراهورا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

1- چن وخت پیش و چرا وبلاگ ساختید ؟

اگه منظور همین دختر آبان باشه ** به استشهاد پرشین بلاگ دوشنبه ٢٠ اسفند ٨۶ بوده ثبتش اما نوشتن و اولین پست ١۶ تیر ٨٧ بوده و یه پست کاملا جوگیرانه ! بوده و احساساتی !

2- احیانن تشویق فرد ضالّه ای دخیل بوده در این ضلال مبین ؟!

نه والا ما کلا بی کس بودیم از همون اولش !!! ( البته اینم تو پرانتز بگم که خیلی قبلتر از اون خواننده چراغ خاموش کرگدن بودم که شاید یه دلیل واسه تشویق به نوشتن بوده ... )

3- با وبلاگ کرگدن از چه طریقی آشنا شدید ؟ ... ( واه واه چه خود شیفته ! ) ... ضمنن چون بانی مجلس ابر چند ضلعی بوده ! جهنم و ضرر می توانید سوال 3 را در مورد این بندهء شرمندهء خدا هم پاسخ بدهید !

خیلی اتفاقی !!! چند بار بنده خدا اومد تو وبلاگم نظر گذاشت منم رفتم بهش سرزدم !! ابرچندضلعی هم .... اومممم ... یادم نمیاد والا !!!

4- اگر قرار بود اینترنت برای همیشه قطع بشود و شما فقط اندازهء یک کامنت فرصت داشتید ، آن یک کامنت را برای چه کسی میگذاشتید ؟

ترجیح میدادم به جای کامنت یه پست بنویسم تا خداحافظی کنم هرچند کوتاه ...

 

* سوالها عینا از اینجا کپی پیست شده بدون حق کپی رایت و اینا ...حرفیه داداش ؟!!!! :دی

** حالا که تریپ اعترافه قبلتر از این وبلاگ و بعدتر از این ( حتی تا حالا ) هم چندتا وبلاگ دیگه داشتم با اسم مستعار ...

*** little girl-enrique iglesias

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

ما از ارتفاع خیلی ترسیدندی ... کلی ترسیدندی ... ما را به زور توچال بردندی و تله کابین سوار کردندی و سکته زدندی ... تا ایستگاه ۵ بردندی و کلی یخ زدندی ...

وصیت نامه خود را در تله کابین نوشته و انگشت زدندی ... در ایستگاه پنچ با نهایت پررو بازی روی برفها نشستندی و صبحانه خوردندی ... همانند برف ندیده ها کلی در برف غلت خوردندی و برف بازی کردندی ...

و کلی فیلم گرفتندی اما نشان نمیدهیم تا دلتان آب شوندی ...

[به زودی در این مکان عکس آدم برفیمان نصب خواهد شد]

موقع برگشت کلی در تله کابین حال کردندی و دیگر از ارتفاع نترسیدندی و خیلی فاز دادندی ... این بود انشای من ...

الان دلمان باز تله کابین خواستندی ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

امروز طبق معمول هر هفته همشهری جوان رو گرفته بودم و داشتم میخوندم تا رسیدم به روزها ... یکی از اتفاقای مهم این هفته بستری شدن خمینی توی بیمارستان قلب بود ... بگذریم از این که این مساله چقد اهمیت داره !!! ...

وقتی داشتم مطلبو میخوندم رسیدم به اسم دکتر عارفی ... یه اسم آشنا واسه من ... حدود ۵ سال قبل ( شایدم بیشتر ) وقتی بابا جواب آنژیو رو گرفت دکتر گفته بود باید قلبشو عمل کنه ... طبق معمول تمام وسواسایی که داره تو همه چیز دنبال یه دکتر مطمئن بود تا بگه باید قلبتو عمل کنی ... عموم که تازه بالن زده بود این دکتر رو معرفی کرد با کلی تعریف ...

وقتی رفتیم مطبش کلا خیلی محیط بهم نچسبید ... کوچیک بودم اون موقع ( اگه اشتباه نکنم پنجم یا اول راهنمایی ) ... وقتی میرفتی تو اتاقش از بس در و دیوار رو با مدرکاش پر کرده بود سرگیجه میگرفتی ... آنژیو بابا رو دید و رای به عمل داد ... بماند که اون موقع به اندازه ویزیت ١٠ تا دکتر پول گرفت و این واسه بابای من که یه راننده تاکسی بود خیلی سنگین بود خیلی ...

وقتی خیر سرش داشت توضیح میداد که قلب بابام چه وضعی داره برگشت گفت : اون موقعها که قهرمان بازی درمی آوردی و پشت هم سیگار میکشیدی باید فکر این روزات بودی ... این جوبای ولیعصر رو فرض کن پر لجن باشه ... قلب تو اینه ...

خیلی این حرفش واسه من یکی سنگین بود یعنی قلب بابای مهربون من اون بود ؟! با تمام بچگی از اون روز به بعد از هر چی دکتر بود بدم اومد و پزشکی کاملا از لیست شغلا حذف شد برام ...

همه ی اینا رو گفتم تا بگم بعضیامون هنوز شعور نداریم ( لطفا به کسی برنخوره ) هرچقد هم دکتر و مهندس و فلان و بهمان ته اسممون بچسبه باز هم همون گهی هستیم که بودیم دریغ از یه ذره درک ... یه ذره شعور ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin