دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

گاهی اشک

       گاهی غم

              گاهی انتظار

این سهم این روزهای چشمان من است ...

 

پیرو پست قبل : یکی از بچه های پیش حرف جالبی میزد ... میگفت "  اینایی که میگن وای چه مدرسه تون باحاله و سفره میندازین و الخ دعوت کن بیان مدرسه.یه نظر که فراهانی ( ناظم و در عین حال مشاور سوم ریاضی !!! )رو ببینن و یه دو سه دقیقه ای که تو مدرسه چرخ بزنن تازه میفهمن که وای چه مدرسه ایه."

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

١ . دیروز تو مدرسه جشن هفت سین داشتیم .... یه سری سفره انداختیم و کلی کار و تزئین ... آخر هم از جیب خودمون و البته بچه ها ازشون پذیرایی هم کردیم ...

 

٢. امروز با مامان رفته بودیم بازار بزرگ ... سرگیجه گرفتم ... چقد آدما زیادن ... منم که متنفرم از شلوغیا ... خلاصه با یه بدبختی تونستیم خرید کنیم و برگردیم ...

٣ . از چهارشنبه سوری من چیزی نفهمیدم جز سروصدای ترقه ها ...

۴ . واسه عید باید بشینم درسای دومو بخونم به اضافه ی درسای سوم ... این بدبختی نیست ؟!!

۵ . زمان و مکان برنامه ی پست قبل اعلام شد ... میتونید تو وبلاگ محسن محمدپور بخونید ...

۶ . کسی هست مرا یاری کند ؟!!! من هنوز اتاقو مرتب نکردم ... یکی بیاد کمک من لفطا !!!

٧ . عید همگی مبارک ... همتونو خیلی دوست دارم خیلی ... جدی میگم ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

محسن و زهرا باقری شاد یه کار عالی رو استارت زدن ... از اون قرارایی که آدم دلش غنج میره ...

بهتره خودتون بخونید ...

شاید کمی سخت باشد. شاید هم نه. اینکه بروی با یک عده پیرمرد و پیرزن تنها که همه عیدهای شلوغ و سفره های هفت سین و تخم مرغ های رنگی و بوسه های کشدار  را در ضعف و ناتوانی این روزهایشان از دست داده اند حرف بزنی ؛ کار سختی می تواند باشد. اما باید یک نفس عمیق بکشی و به چشم هایی نگاه کنی که اول با تو غریبه خواهند بود و بی تفاوت. بعد کمی که بگذرد یکی برایت شعر می خواند. حتی به زبان انگلیسی . و یکی از دوست دخترهای دوران جوانی اش حرف می زند که رفته خواستگاری دو تا شان با هم و آخر سر هم عاشق خواهر بزرگترشان شده .

دیدن بچه ها که اصلا سخت نیست هرچند که شاید غریبی کنند.

این عید عازم دست کم دو خانه سالمندان و یک خانه کودک هستیم.

اول : دوستانی که می خواهند در عید دیدنی ها با ما همراه باشند ؛ این خانه ها در مناطق میدان هفت تیر، تهرانسر و نازی آباد هستند و شاید یکی هم در ازگل. برای حضور در این خانه ها مشکلی وجود ندارد اما اگر کسی می خواهد با ما همراه باشد حداکثر باید تا سه شنبه 25 اسفند به ما اطلاع بدهد تا ما تعداد نفرات را به خانه ها اعلام کنیم. دوستانی که شماره تلفن ما را دارند لطفا اس ام اس بزنند یا تماس بگیرند و بقیه دوستان هم از طریق ایمیل یا کامنت اطلاع دهند.

دوم: دوستانی که مایل هستند برای خریدن هدیه همکاری کنند می توانند حداکثر تا سه شنبه 25 اسفند ماه به این کارت ، پول واریز کنند. و حتما اطلاع بدهند. مبلغ اصلا زیاد نباشد. فقط یک هدیه خیلی کوچولو.

2007 1013 3321 6104  بانک ملت ، به نام محسن محمدپور قادیکلایی

سوم : اگر فقط می خواهید با ما در عید دیدنی همراه شوید خود را به همکاری در تهیه هدیه ملزم ندانید. این دو هیچ ارتباطی با هم ندارند و  ما فقط به حضور شما نیاز داریم.

چهارم: هماهنگی برای عید دیدنی ها از طریق تلفن انجام خواهد شد. پس دوستانی که مایل هستند شماره تلفنی از خود به ما بدهند تا بتوانیم دو روز قبل به آنها اطلاع بدهیم.

پنجم: به امید دیدار...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

محبوب جان و شب نویس جان ما را به بازی ای دعوت کرده ...

1 . الهی قربون مامانم برم که روزای خوشش خیلی کمه ... صبوره برعکس خودم ... تا حالا دست روم بلند نکرده ... نه من نه رامین ... همیشه میگذره از خودش واسه ما ... واسه من ...  که هیچ وقت نگفت چرا میری با کی میری کجا میری ... که هیچ وقت دست و پامو نبست ...

2 . الهی قربون بابام برم که روز به روز داره خودشو بیشتر از دست و پا میندازه ... خیلی ... 

3 . الهی قربون داداشم برم ... خیلی زیاد قربونش برم که ماهه ... که یه دونه س ... که همیشه و همه جا هست .... 

4 . الهی قربون خودم برم که اصلا نفهمیدم نوجوونیم چجوری گذشت ... نفهمیدم چرا اینقد زود جوش میارم و حتی نتونستم کنترلش کنم ... که هدف ندارم ... که نمیدونم واسه چی هستم ... که هر وقت به اینکه دارم به کجا میرم فک میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم ...  

5 . الهی قربون اون دختر بلوند کوچولوئه که صب تو فیتیله بود برم که وقتی از دور نشونش داد من و مامان کلی ذوق از خودمون درکردیم که چقد نازه و اینا ... اما وقتی از جلو نشونش داد نابینا بود ... 

5 . الهی قربون دختر دایی 6 سالم برم که همیشه یه جورایی یادم میندازه درست و حسابی بچگی نکردم و الان باید با اون لذت ببرم از دنیای کودکانه اش ... که همیشه باعث میشه اون کودک درونم زنده باشه ... سرحال باشه ... 

6 . الهی قربون معلم زبان دوره راهنمایی ام برم که باعث و بانی علاقه ی شدید من به زبان شد ... که خیلی دوستش داشتم و دارم و وقتی شنیدم سکته کرده ، خودمم داشتم سکته میکردم ... 

7 . الهی قربون معلم زبان دبیرستانمم برم همچنین که همیشه شاده ... همیشه انرژیه ... همیشه ماهه ... همیشه علاقه ام رو به زبان زیاد میکنه ... نه مث معلمای دیگه که تمام حس و حال درس خوندنتونو بگیره ... که وقتی بهش گفتم عکس پسرتو بیار ببینم برخلاف خیلیای دیگه عکس پسرشو با دوست دخترش آورد و واسش مهم نبود که من بفهمم پسرش دوست دختر داره و الکی ادعای مسیح بودن پسرش رو نداشت ... *که برخلاف بقیه وقتی برای اولین بار ماشین آورد مدرسه ( باوجود اینکه تازه نخریده بودش ) وقتی بهش گفتم باید بهمون شیرینی بدی بدون هیچ حرفی نون خامه ای گرفت جلسه ی بعد ... 

8 . الهی قربون اون پیرزنه برم که همیشه پنج شنبه ها میاد سر پیچ کوچه میشینه و با دیدنش هر پنج شنبه دلم میگیره که باید به این سن گدایی کنه ...

9 . الهی قربون اون باباهایی برم که با کلی کار و تلاش بازم این شب عیدی شرمنده بچه هاشون میشن ...  

10 . الهی قربون پیرزنای همسایه مامان بزرگم و البت خودش برم که فک میکنن با روضه گرفتن و خوندن و گریه کردن کلی صواب میکنن هرماه ... درصورتیکه خیلیاشون  این گریه واسه سبک کردن بار زندگیشونه ... 

11 . الهی قربون کلاغا برم که هیشکی دوسشون نداره ....

12 . الهی قربون دوستام برم که هیچ وقت تنهام نذاشتن ... هیچ وقت ... نه تو شادیا نه تو غمام ... 

13 . الهی قربون عمو کوچیکم برم که زود گرد پیری نشست رو موهاش ... خیلی زود ....

14 . الهی قربون شب و تاریکی و سکوت برم که عاشقشم ... که خیلی کم تجربه ش میکنم ...  

 15 . الهی قربون انریکه برم که اگه نبود من نمیدونستم باید چی گوش بدم ... نیشخند

* پسر ایشون کانادا درس میخونن البته نیشخند 

پی شنبه نوشت  : امروز مامانمم به دیدن عکسای پسرمعلم زبانمون ! نایل شد ... جلوی ناظممون با اعتماد به نفس تمام رفتم عکس رو نشون دادم ... تنها نظر مامانم اینه که پسره شیته ( خیلی سیفیده ! ) ... عین نظر من ... نیشخند ولی هنوز راجع به دختره نظری ندادن نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin