دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

سرنوشت من

نه در بلندی پیشانیم

نه در سیاهی چشمانم

و نه در خطوط دستانم است

سرنوشت من در قلبی است که

تپیدن برای تو را تمرین می کند....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٩ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

حس می کنم...

          فکر می کنم....

                     درک می کنم.....

                                   می پذیرم؟؟؟

                                            بی رویا ؟!! ....

                                               چشمانم را می بندم....

                                                           بی رویا می میرم.......

 

پ . ن : همه این کلمه ها فقط به محضم هجوم میارن ... پای هیچ چی نذارید ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٩ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

چه حس نابیه وقتی بین خواب و بیداری هستی دستای مهربون یه فرشته ی زمینی فرود بیاد رو پیشونیت داغ و دست و پای یخت و عین پروانه دورت بچرخه و واست مامان درمانی کنه ! ...

و وقتی که یه لحظه چشماتو ببندی و خدایی نکرده به نبودش فکر کنی ، گوشه ی چشات تر بشه ... و اون به خیال اینکه این اشک هم  آبریزش مزخرفیه که همیشه موقع سرما خوردن میاد سراغت کلی قربون صدقت بره ...

و بجز این فرشته ، دو تا فرشته ی آسمونی که خیلی دوسشون داری با چشای نگرون ، سیر نگات کنن ... و با کلی مهربونی چشاشون دنبالت دو دو بزنه ... با لطافتی که از جنس مذکر تقریبا بعیده ...

به گمونم امنترین آغوش ، آغوش مادره ...

پ . ن : الان که دوباره خوندمش احساس کردم وصیت نوشتم ... نه بابا ... خبری نیست ... یه سرماخوردگی سادست ...

پ . ن ٢ : خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر آفریده شد

لبخند های زیبای خداوند روزتان مبارک قلببغل

پ . ن ٣ : چه حالی میکنیم ما با این ٢ روز تعطیلی و مردسه نرفتن زبان خدا قسمت شما کنه نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۸ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

وقتی از بیرون به زندگی مردم نگاه میکنی ، خیلی حسا سراغت میاد ... شاید حسادت ... شاید نا امیدی ... اما وقتی میری توی زندگیشون و غرق میشی میبینی همچین آش دهن سوزی هم نیست ... واسه من این اتفاق خیلی افتاده ... از شانس خوب یا بد هم اکثرا موقعهایی اتفاق میفته که یه حس بدی نسبت به زندگی و شرایطم دارم ... یه چیز مثل ناامیدی شاید .... تمام اینا رو گفتم تا به اینجا برسم که دیروز وقتی واسه زبان زدم بیرون اعصابم خیلی خرد بود ... حجم درسام از یه طرف و سیل اتفاقای بدی که از مهر داره سرم میاد عصبیم کرده بود ...

وقتی رسیدم ، فقط من بودم و یکی از  بچه ها ... این دوست گرام چیزی حدود ٨ سال ( شایدم یه کم بیشتر ) از من بزرگتره ... روزای اول که بود کلا زیاد با چند نفر از بچه ها حال نمیکردم ... یکیش هم همین بود ...

دیدم خیلی ناراحته ... باهاش شروع به صحبت کردم ... سیر تا پیاز زندگیشو برام گفت .. خیلی از افکارم برگشت ...

وقتی داشتیم از هم جدا میشدیم احساس کردم جفتمون سبک شدیم به گمونم ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

یادت میاد اون روزایی که همیشه واست سنگ صبور بودم ؟؟
ما یه روح بودیم در دو جسم ... تو واسم جای خواهر نداشتم بودی ... یادته ؟؟
هیچ چیز نداشتیم که از هم پنهون باشه ... نه تو نه من ...
انقدر از مرجان بد گفتی و گفتی تا کاملا بهش بی اعتماد شدم ...
حتی اعتماد نداشتم حرفای عادی رو بهش بگم ...
اما الان با نامردی ای که در حقم کردی همه چیزو بهم ریختی ...
نمیدونم باید چی بهت بگم یا بهتره بگم چی بهتون بگم اما حال الانمو کسی درک نمیکنه ...
از حرفات معلوم بود که دنبال تلافی هستی اما عزیزم یادت رفته من هیچ تقصیری نداشتم تو اون قضیه ؟؟؟
نمیدونم ..
فقط نمی بخشمت گلم ... نمی بخمشمت عزیزم ... نمی بخشمت خواهر نداشته ام ...

می روم تا که بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

 

کابوسم به وقوع پیوست

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

 

همی خوب می باشیم و در حال خفنناکی به سر میبریم ... مدرسه خیلی به ما خوش میگذرد ... جای شما خالی همی ...

گفتیم یک آپدیتی درکنیم تا مریدانمان نگران نشوند یک وقت که نیستیم و اینها ...

درحال عملی کردن تصمیم صغری مان هستیم ... یادتان هست که عزیزانم ... ؟؟

به ما که خیلی خوش میگذرد این روزها ... شما چطور ؟؟

درضمن درحال ترک اعتیاد ( فکر بد کنی مدیونی :دی ) به اینترنت می باشیم ... تمام سرانگشتانمان درد میکند ... تازگیها برادر گرام هم یاد آوری کردن که انقدر کامنت از خود درکرده ایم دکمه backspace  لپ تاپ کمی تا نیمه ابری عمل میکند و ما از این لحاظ بسی شرمساریم ... خداوند ما را عفو کند همی ...

همی وقت سرخارانیدن نداریم ... ما را نماینده آموزشی کلاس نموده اند و واقعا نموده اند ... جالب اینجاست که در  طول عمر باعزت تحصیلمان پایمان به دفتر مشاوره باز نشده بود اما الان یک پایمان در دفتر مشاوره دیگری در کلاس خودمان و دیگری در دفتر معاونت و آن یکی در دفتر مدیریت و آن یکی در دفتر معلمان و گاهی در آبدارخانه نیز همی می باشیم ما ... ( چند تا پا داشتم خودم خبر نداشتم ) ...

 

خولاصه !! که الان ما کلی مهم می باشیم برای خود ... احترام بگذارید ... : دی

اگر حضور ملوکتیمان در کامنتدانیتان کم گشته از بی سعادتی شماست و بس ... ( آیکون خودشیفته ) : دی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


 

ما کلا همه چی را خوب میگذرانیم ... ما روز اول با بدبختی از خواب بیدار شدیم و خواب آلود به مدرسه رفتیم ... ما کلا خیلی خوب مدرسه میرویم و در آنجا خوش میگذرانیم و شادی میکنیم ... والدین مدرسه هم خیلی به فکر ما هستند و سعی میکنند ما را شاد کنند ... ما وقتی به مدرسه رفتیم دیدیم یکی از میزهای خوشگل و طرح چوبمان را تغییر رنگ داده و نارنجی کرده اند ...

کلی حال کردیم به جان خودمان ... آخر ما با نارنجی زیاد حال نمی کنیم و یکجورهایی اشتهایمان کور میشود با دیدنش و به لاغر شدنمان کمک میکند ... خدا پدر والدین مدرسه یعنی همان پدربزرگ مدرسه را بیامرزد ...

البته نیتشان را بعدا برایمان توضبح دادند و گفتند اینکار را برای افزایش اشتهای ما نموده اند ... ما هم با آنها قهریم ...

خلاسه نه ببخشید خلاصه !!! کلی ذوق مرگ شدیم با دیدن این ابتکارات ... بعد از آن یک آقایی که میگفتن پدر شهید است آمد و کلی برایمان صحبت کرد ... بعدها فهمیدیم که پدربزرگ یکی از بچه هاست که آمده آنجا و والدین مدرسه هم گفته اند با خود که این تا اینجا که آمده است یک سخنی هم برای ما در کند ...

بعد یک آقای فرمانده بسیج آمد و کلی ما را نصیحت کرد که حجاب داشته باشیم همیشه ... نمیدانم چرا نصیحتها همیشه برای من برعکس عمل میکند و من دیگر میل زیادی به داشتن حجابم ندارم ...

بعد از آن معلم پرورشیمان ( ناظم سابق ) آمد و کلی دکلمه سوزناک کرد ... نمیدانم چرا ما خنده مان میگرفت هی ... نه اینکه فکر کنید بنده خدا خیلی سوتی دادها .... خیر خیر خیر ... اصلا خیر ...

بعد هم که به کلاسها رفتیم باز زوق مرگ ببخشید ذوق مرگ !! شدیم ... دقیقا رنگ بازداشتگاه زده اند برایمان ... خدا پدرانشان را بیامرزد که این رنگ سبز را زده اند و با نرده های پنجره کلاس ما دقیقا حس بازداشت شدگان را داریم ...

کلا از آنجایی که پدر و مادر مدرسه خیلی دوست دارند ما را ذوق مرگ کنند با اینکه برنامه درسی داشتیم اما دو تن از معلمان نیامدند تا ما خیلی خیلی کیفور شویم ...

خولاسه ببخشید خلاصه ! خیلی به ما خوش گذشت امیدوارم برای بقیه هم همینجوری باشد ...

انشای ما به سر رسید ...


نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin