دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

اومم … مامانی جونم امروز زد پشت دستم ! یه نگاه تو چشاش کردم یهویی بغضم ترکید ! مامانی گفت : کوفت … مگه نگفتم شکلاتت رو مثه ادم بخور لباسات کثیف نشه ! حالا من از کدوم گوری پودر رختشویی گیر بیارم لباساتو بشورم !

تو دلم گفتم : ایشش … من نمیتونم مثه ادم شکلات بخورم … من فقط عین بچه ها میتونم شکلات بخورم ! عین بچه ها …. عین بچه ها … میفهمی ؟

اومم … سر سفره مامانی پلو تو دهنم کرد در اوردم ! بابا جونم زد روی پام ! یهویی اشکام در اومد جیغ کشیدم ! باباجونم گفت : کوفت … برنج به این گرونی رو چرا در میاری میمون !

تو دلم گفتم : بابای بی ادب … سیر شدم خوب ! تازه همه میگن من شکل بابا جونم شدم !

اومم … عصری که شد دوبار جیش کردم ! مامانی جونم پامو نیشگون گرفت بهم گفت : خرس گنده خجالت نمیکشی هی جیش میکنی ! میدونی پوشک بسته ای چنده عنتر ؟

تو دلم گفتم : ایشش … چرا نیشگون میگیری مامانه بد …مامانه بی ادب ! من خرس گنده نیستم ! من خرس گنده نیستم … چرا نمیفهمی اینو ؟

شب تلویزیون یه اقایی رو نشون داد که داشت حرف میزد … بابا جونم به اون اقاهه گفت : بدبختمون کردی رفت از کجا بیارم پودر هزار تومنی بخرم ! برنج چهار هزار تومنی بخرم ! پوشک سه هزار تومنی بخرم ! مامان جونم یه حرف زشت زد


یه نگاهی به اون اقاهه کردم … پشت دستم درد گرفت … جای نیشگون مامانم سوخت … لب ورچیدم … چشام پره اشک شد ! از اون اقاهه بدم اومد … دلم خواست بهش حرفای زشت یزنم ! اما من که عین مامان بابام بی ادب نیستم که … فقط تو دلم بهش گفتم : دیگه ازت بدم میاد …بدم میاد … بدم میاد …

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


از دفتر معاون ( یا به زبون دیگه همون مشاور پایه مون !! ) که میزنم بیرون اعصابم کلی بهم ریخته ست ...

طبق معمول بچه ها دفتر برنامه ریزی نیاوردن ... کارنامه مبتکرانشونو نیاوردن ...

 story هایی که دادم بهشون رو نخوندن ...

سردرد لعنتی بازم میاد سراغم ... یکی از لیستها روی میز بود .... زبان ... وقتی چشام سر میخوره رو نمره ها کپ میکنم ... طبق معمول که مطمئنم نمره مو 20 داده با همون اطمینان نگاه میکنم ... 19.75 ... اعصابم خیلی بهم میریزه ... یعنی چی ؟!

فقط اون 0.25 نیست ...اعصابم کم خورده بدتر میشه ...از همون اول صبح جر و بحث های گاه شوخی و گاه جدی با معلمم شروع میشه ... اوضاع تا حدود 2 و خورده ای که بخوام تعطیل بشم ادامه داره ...

سرم داره منفجر میشه ...

وقتی دارم میام بیرون دم در منتظر آژانسه طبق معمول ... فقط یه لبخند الکی میزنم و سرمو تکون میدم به عنوان خداحافظی و رامو میکشم که برم ...

انتظار دارم فقط با همون لبخند جوابمو بده اما میگه فریبا بیا ...

من که دیگه حوصله ی اعصاب خوردی ندارم ، سعی میکنم بیخیال بشم اما فقط یه جمله میگه...

" you are right  ...من اشتباه کردم "

فقط زل میزنم تو چشاش و تو دلم میگم : مرسی از اینهمه سردردی که از صبح برام درس کردی ...

رامو میکشم و میرم ... به گمونم نزدیکه سرم منفجر شه امروز ...


پ . ن : هزار بار ما گفتیم جنبه adsl نداریم هیشکی به گوشش نرفت ... این پست گهربار ! هم از نتایج همین بی جنبگی می باشد ....

پ ن ٢ : آقا فکر نکنید ما انقد خز و خیلیم که برای ٠.٢۵ سردرد بگیریما ....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

 

دو نفر دو نگاه دو آرزو ویک عشق و ...

وقتی ثانیه ها سکوت کردند و دو امضا ویک سقف...

......

دو امضا به سبب تقدیر و یک جدایی...

و باز هم ثانیه ها سکوت کردند به سبب تقدیر...

و حالا دو تنها وباز هم دو عاشق ولی جدا باز هم به سبب تقدیر ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

تو فکر یه پست کاملا طنز بودم اما وقتی اومدم کلی ضدحال خوردم ... شیما رفته ... با اینکه یه چیزایی شنیده بودم اما فکر نمیکردم خیلی جدی باشه ... دارم پستاتونو میخونم ... از اینکه اینهمه پست نخونده دارم سرگیجه گرفتم ...

 

خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چقد تا آسمون راهه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin