دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

داخل حرم حضرت معصومه - قم

- دیدی دختره ی چشم دراومده چه آرایشی میکنه ؟!

- آره ... آدم جرات نمیکنه بره خونشون ... از بس که چیزه ....

- والا همچین پشت چشمشو میماله که انگار الان میخواد بره عروسی ... زنیکه ی { بیب ! }

- حالا اونو ولش کن ... نمیخوام غیبت کنم ... این فاطمه رو دیدی ؟! هر روز یه چیز میخره ... والا با حقوق کارمندی نمیشه اینا رو خرید که ... معلوم نیست چیکارای دیگه که نمیتونه ...

- آخه بدبختی اصلا سلیقه هم نداره ... هرچی میخره فقط عین انباری توی خونشون پرمیکنه ....

- بابا ول کنید به زندگی مردم چیکار دارید .... اووووووم ... ولی راست میگیدا ... حالا اون دختره ی ترشیده شو دیدید ؟! انداختنش به یه پسر بدبخت ... همچین هم پز پسره رو میدن که خدا میدونه ...

- ما که اینهمه بر و رو داشتیم چی شد آخرش که اون دختر ترشیده بشه ؟!

- آره بخدا ...

- پاشید بریم دیگه ...

- خوب کاری کردیم اومدیما ... دلم سبک شد ...

- آره منم هر وقت دلم میگیره میرم زیارت ... آنی دلم سبک میشه ...

- اصلا آدمو آروم میکنه ...

 

* پنج شنبه با بچه های مدرسه رفتیم اردو ... قم ... جمکران ... ابیانه ... کاشان ...

این بالا عین حقیقته ... وقتی داشتم توی حرم نماز میخوندم با یکی از بچه ها چند تا خانوم دقیقا جمله های بالا رو داشتن به هم میگفتن ... چقدر از حرف تا عمل فاصله داریم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

یه لاستیک تریلی * رو فرض کنید ... حالا بهش قدرت تکلم رو اضافه کنید ... البته قدرت تکلم درست و حسابی که نه ! فقط توهین کردن رو واسش فرض کنید ... مغرور ... خودخواه ...

اینا میشه مدیر مدرسه ی ما ...

شنبه باید تو حیاط میموندیم واسه تمرین سرود ... اکثر بچه ها پیچونده بودن بالا من جمله دوتا از دوستای صمیمی ام ...

از شانس بد لو رفت که این دوتا پیچوندن ... قیل و قالی این لاستیک تریلی ! راه انداخت تو مدرسه که نگو ... همچین داد میزد که ما گفتیم الان یه نواحی ش پاره میشه !! به طور مثال گلو !!!

پرونده جفتشون رو  داد زیر بغلشون که بفرمایید خونه ... اونم واسه چی یه پیچوندن ... خلاصه که اون روز تموم شد و اینا رفتن خونه ... ما هم گفتیم یه تهدید الکیه و این حرفا ... اما نه دیدیم که جدیه ... تا امروز هم راهشون نداده تو مدرسه و هرچی از دهنش دراومده گفته ... من هم تنها کمکی که تونستم بکنم این بود که بگم برن اداره شکایت ! هرچند که خر توخره و هیشکی به هیشکی ....

امروز هم بالاخره از اتاقش اومد بیرون و تشریف مبارک!!! رو آوردن کلاس ما ... هرچی از دهنش درمیومد میگفت ... اونم فقط واسه اینکه 19 نفر از بچه ها روز جمعه نیومده بودن آزمون ... آخه 19 نفر از 30 تا این حرفا رو داره ؟!!!

خلاصه که منم طبق معمول نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پاشدم جواب تمام حرفهاشو زدم ... ما رو اخراج نکنه شانس آوردیم ...

 

* لاستیک تریلی رو از این جهت گفتم که ایشون یه مربع متمایل به دایره با نهایت قد 150 می باشند !!

** ما به طور بچه + بازی ! جمعه به آزمون رفتیم و آزمونمان را هم خیلی خوب دادیم !! ( فقط دوست دارم اول بشم که حال این گرفته بشه ! تا فردا مشخص میشه دیگه ... )

*** بازی ! 

**** هیچ کاهانی ... 

 

بعدن نوشت : ببین یه مدیر چقدر میتونه اوشگول ! باشه که یه پسر 17 ساله ( دوست پسر یکی از اولا ! ) بیاد و خودشو بعنوان بازرس اداره جا بزنه و کلی هم اینا رو مواخذه کنه و بذاره بره ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

مواد لازم :

بارون به مقدار خیلی خیلی زیاد و از نوع درشتش ...

بستنی - 1 دانه قیفی کافیست -

یک مسیر راه رفتن - ترجیحا خلوت و به مقدار خیلی طولانی -

کتونی - ترجیحا سفید باشد -

دوست - اگر یک اکیپ چند نفری باشد خیلی بهتر است -

 

اگه همه اینا رو با هم مخلوط کنید یه روز عالی میده بهتون ... مثل امروز ... البته خیلی ها عادت به چتر دارن که اگه این رو از مواد اولیه حذف کنید طعم بهتری داره ! ...

 

جناب خواننده ! میفرمایند : کی از سرود بارون قصه برات می سازه

 از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

خیلی خسته ام ... وقتی رسیدم خونه کلا خسته بودم ... دراز میکشم روی زمین ... نمیخوام بخوابم اما چشمام میره رو هم ... انقد که حتی حس ندارم پاشم پنجره رو ببندم ... یه باد خنک میاد و میبره منو با خودش ... باد سرد رو حتی میتونم رو مهره های کمرم حس کنم ...

وقتی باد میاد بوی میوه هایی که مامان گذاشته پشت پنجره مستم میکنه ... بوی سیب و پرتقال پیچیده توی هم ... احساس میکنم وسط یه باغم ... از همون باغهای شهرستان که بچگی میرفتیم .... و چقد ساده بودیم و یه رنگ ... بوی سیب مستم میکنه و خوابم میبره ... به گمونم امروز روز خیلی خیلی خوبیه ...

 

تشکر نوشت : دلم یه مسافرت میخواست خیلی ... مرسی خدا که داره جور میشه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |

 

بگو بگو که آره ، هرشب یه روزی داره ...

                               اون که منو برده از یاد برمیگرده دوباره ...

دلم غمگینِ غمگین از غروبای غم انگیزه ....

                                چرا باید بشم خیره به اشکایی که میریزه ...

                                                                     فرزاد فرزین - آلبوم شانس - چرا دنیا

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٩ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin