دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

وحید خلاف ! نیشخند دعوتمون کرده بود به یه بازی اما با تنبلانگی تمام ننوشتیم تا امروز ... بازی از این قراره که بهترین کامنت هر پست رو باید واسش انتخاب کنیم ... نزدیک 10 پست آخرمو اینکارو واسش کردم ... این کامنتا یه حس خوبی اون موقع بهم دادن ... بقیه کامنتا رو هم دوست دارم اما اینا رو یه کم بیشتر ... البته قرار بود واسه هر پست یه کامنت باشه اما واسه بعضی پستا من چندتا رو انتخاب کردم ...

دکتر قلب

کرگدن : دکتر شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل !!

توچال

سعیدمجیدحمید:دانش آموز هم دانش آموزهای قدیم! بجای درس خوندن در توچال برف بازی می فرمایید؟

چه کسی بود مارا هل داد ؟! 

 بهار(سلام تنهایی ) : این اتفاقی آشنا شدنه باحال بود ...
دنیا همیشه پر از اتفاقات آشناست ...(جمله ی حکیمانه را داشتی الان )زبان

سری سوم سوتیا

 حمید:خداییش این معلم عربیتون داره تو اون مدرسه هدر میشه!...بقیه هم باحال بود ولی خداییش این یه چیزدیگه اس!...مخلوطی از علی پروین و مموتیه!...خدا حفظش کنه!

you ... do you remember me ?! like i remember you!.. 

محبوب:یاد دبیرستان خودم و بعدش دانشگاه و دوستی ها و جمعای دوستیم افتادم . امیدوارم همیشه جمعتون جمع باشه جیگر .
اما متأسفانه واقعیت چیز دیگری است عزیز دل ! اما مهم اینه که تو اون لحظه هایی که هستی با آدما سعی کنی بیشترین استفاده رو از باهم بودن ببری و بهترین لذتها نصیبت بشه و برا همیشه تو ذهنت ثبت بشه . طوریکه وقتی یادش میفتی از همون احساس لذت سرشار بشی .

کرگدن:یاد نیمه اول فیلم ضیافت می افتم همیشه اینجور وختا ...
فاز منفی نمیدما ولی واقعیتش اینه که نمی مونه این رفاقتا ...
ناگزیر و ناگریزه متاسفانه ... باید باهاش کنار اومد فقط بدی ش اینه که هر چی آدم جلوتر میره و سنش میره بالاتر فرصت پیدا کردن جمع های یکدل و صمیمی و ایضن احتمال و امکانش رو از دست میده ...

عید

منوخودم:مرام و معرفته هر چی بچه نازی آباده به مولا....

تفلد عید شما مفالک ! 

حمید:بازار بزرگ...غمهای بزرگ...بار آدمهای کوچک روی دوش آدمهای کوچک...

با اینکه از جاهای قدیمی خوشم میاد ولی از بازار بدم میاد...شلوغی...تنه های ناخوداگاه...چرخیا و باربرای خسته...بازاریای تسبیح به دست...پیرمردای دستفروش...

حمید:این اسباب لهو و لعب (قیتار!) چیه کنار سفره هفت سین!؟
به جای اینکه اینجوری روی این سکو هفت سین بچینید که از نشانه های فرهنگ منحط ایران باستانه میرفتید مثل یک مسلمان واقعی پول میذاشتید یه آخوند کرایه میکردید میشست بالای این سکو!...
ضمنا رنگ پیش دستی مراسمتون هم کاملا فتنه انگیزانه اس!...اصلا از همون اول معلوم بود با یکی از سران فتنه طرفیم!

سهم من

غزلخونه :اشک، غم، انتظار... اشک، غم، انتظار...
وای از این دور باطل...

سیب

کلاسور :خوبه والا !! بالاخره اون پنجره ی زپرتی که همش سر و صدا میاد ازش به یه دردی خورد !!! البته با اون یکی پنجره هم خیلی فرق نمی کنه ! اینور صدای ماشین میاد اونور صدای توله !!!

حمید:چقدر حس خوبی داشت این پستت...نصفه شبی حسابی با خوندنش خنک شدم!...
چند ماه پیش زهره به یه بازی دعوتم کرده بود که باید چند لحظه خوب رو مینوشتی...بهش گفتم احساس میکنم خیلی وقته لحظه ای انقدر خوب که مزه اش زیر زبونم بمونه نداشتم و اون بازی رو ننوشتم...حالا میبینم انگار تقصیر خودم بوده که راه بوجود اومدن همچین لحظه هایی رو بستم...یه پنجره و یه نسیم تو زندگی همه مون هست...تقصیر خودمونه که اولین کاری که به ذهنمون میاد رو انجام میدیم...و پنجره رو میبندیم...

مهتاب:پاشو فریبا ..
نخواب ..
"عطر" سیب رو گاز بزن !
با پوست !

طرز تهیه ی یک روز عالی ! 

حامد:بارون که باشه خیلی چیزا حل میشه...

غزلخونه:و یه دو بیتی بارونی از احتمالا حامد عسکری:

باران که گرفت غربتم را شستم
دلتنگی تلخ ازلتم را شستم
یک شب تو به خواب من مرا بوسیدی
یک هفته ی بعد صورتم را شستم

لاستیک تریلی

کلاسور:عکسشو بده پنچرش کنیم آبجی !!!!

+ یه نظر خصوصی از یکی از بچه های پیش ... خصوصی بود دیگه ... انتظار نداری بگم که ؟!!!

نگاهم کن که من رو به سقوطم

کلاسور : توی اون محیط همین رو میشه توقع داشت دیگه !!! نرفتی توی سمینار معرفی محصولات جدید مایکروسافت که !!!!

جودهی

شب نویس : هه! من دقیقا فهمیدم چی گفتی! چون خودم هم اسیر این جوگرفتن ها شدم. وقتی دانشگاه دولتی قبول شدم دیگه جز شبای امتحان درس نخوندم!

امتحان نوشت : امتحانا شروع شده و ما در حال آدم شدن می باشیم ... تنها بودن نشانه حضور نیست نیشخند



نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin