دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

 

خوب که بهش نگاه میکنم این بابا دیگه اون بابای قبل نیست ... این بابا همیشه غمگینه ... این اون بابای شاد وشنگول نیست ... این اون بابای اهل بزن برقص نیست ...

این روزایی که داشتم فکر میکردم حالش داره یکم بهتر میشه بدتر شد ... خیلی ...

بابای این روزا بی حوصله ست ... پی مریضیه ... دیگه پی این نیست که کل فامیل رو مهمونی بده ... دیگه پی این نیست که خونش شلوغ باشه ... دوست داره تو سکوت باشه ... سکوت و سکوت و سکوت ...

این قرصها و داروهای لعنتی هر روز داره بیشتر از قبل از پاش میندازه ... از اون بابای قبلی دورش میکنه ...

بابایی که وقتی شبا میومد خونه با وجود خستگی بازم اگه ما میخواستیم جایی میرفتیم شب نشینی یا خرید ...

دیگه این سایه 57 ساله داره خنکاشو ازمون دریغ میکنه ...

این حسین دایی ، حسین دایی همیشگی نیست ... خونمونم خونه ی همیشگی نیست ... دیگه خبری از شلوغی همیشگی نیس ... اون دور هم بودنا دیگه تموم شد ... کسایی رو که قبلا هفته ای یه بار میدیدم الان تبدیل شده به دیدارهای سالیانه ... راستش منم دیگه همون فریبا نیستم ... بی حوصله شدم ... هر چی جلوتر میرم بی هدف تر و خسته تر از قبل میشم ...

اما ...

خیلی دوست داشتم بیشتر بنویسم اما این اشکای لعنتی امونم نمیده ...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٦ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin