دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

وقتی از بیرون به زندگی مردم نگاه میکنی ، خیلی حسا سراغت میاد ... شاید حسادت ... شاید نا امیدی ... اما وقتی میری توی زندگیشون و غرق میشی میبینی همچین آش دهن سوزی هم نیست ... واسه من این اتفاق خیلی افتاده ... از شانس خوب یا بد هم اکثرا موقعهایی اتفاق میفته که یه حس بدی نسبت به زندگی و شرایطم دارم ... یه چیز مثل ناامیدی شاید .... تمام اینا رو گفتم تا به اینجا برسم که دیروز وقتی واسه زبان زدم بیرون اعصابم خیلی خرد بود ... حجم درسام از یه طرف و سیل اتفاقای بدی که از مهر داره سرم میاد عصبیم کرده بود ...

وقتی رسیدم ، فقط من بودم و یکی از  بچه ها ... این دوست گرام چیزی حدود ٨ سال ( شایدم یه کم بیشتر ) از من بزرگتره ... روزای اول که بود کلا زیاد با چند نفر از بچه ها حال نمیکردم ... یکیش هم همین بود ...

دیدم خیلی ناراحته ... باهاش شروع به صحبت کردم ... سیر تا پیاز زندگیشو برام گفت .. خیلی از افکارم برگشت ...

وقتی داشتیم از هم جدا میشدیم احساس کردم جفتمون سبک شدیم به گمونم ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin