دختر آبان

یک تل صورتی روی موهای دختر مدرسه ای شاد و بلایی که هیچکس خبر ندارد شب قرار است یواشکی زیر پتو بغضش بشکند و کللی گریه کند ...(کرگدن ره :دی )l

تنها گناهکار

شاه ونگ خردمند،تصمیم گرفت از زندان قصرش بازدید کند و شکایت های زندانیان را بشنود.

زندانی متهم به قتلی گفت:«من بی گناهم.مرا به اینجا آوردند،چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم.اما قتلی مرتکب نشده ام.»

دیگری گفت:«مرا به رشوه گیری متهم کرده اند.اما من فقط هدیه ای را پذیرفتم که به من دادند.»

همه ی زندانیان در برابر شاه ونگ ادعای بی گناهی می کردند.اما یک از آن ها،جوانی تقریباً بیست ساله،گفت:

- «من گناهکارم.برادرم را در نزاعی زخمی کردم و سزاوار مجازاتم.این می توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم»

شاه ونگ فریاد زد:«بی درنگ این جنایت کار را از زندان اخراج کنید! این همه آدم بی گناه اینجاست،این آدم،همه را فاسد می کند!»

برگرفته از کتاب "قصه هایی برای پدران،فرزندان،نوه ها" از پائولو کوئیلوبامن حرف نزن


نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin