جمعه 4 اردیبهشت 88

 

جمعه 4 اردیبهشت 88

یکی از اون جمعه های تاپ و فراموش نشدنی ....

جمعه ای که شاید تکرار نشه ....

ساعت 7

آماده و سرحال واسه حرکت .... چشای گریون مادرایی که انگار میخوان دور از جون بچه هاشونو بفرستند اون دنیا ....

آماده حرکت تو اتوبوسا .... و طبق معمول ردیفهای آخر قرق اکیپ ماست ....

ساعت 8

خارج از تهران و شروع یه سفر محشر .... صبحونه ای که تو عمرم اونجوری بهم مزه نداده بود ...

ساعت 9

هنوز بچه ها تو حال و هوای خودشونند .... فعلا نصفی خوابند .... و منم طبق معمول mp3 پلیرم تو گوشم و نگاههای دزدکی به گوشیم که مبادا رامین اس ام اس بده ( گوشی غیرمجاز بود و اگه میدیدن میگرفتن )....  

ساعت 10

آره .. اینه ... همینه .... موتورا روشن شده و همه آماده یه شر و شور حسابی اند ... کم کم داره صداها بلند میشه و رقاص ها میان وسط !!!! ....

ساعت 11:23

الان دقیقا وارد کاشان شدیم .... داریم میریم سمت آتشکده ..... بد نیست اما فعلا زیاد مزه نداده ....

بعد اون به سمت نیاسر ... اول گلاب گیری و بعد هم خود آبشار .... شلوغی و ازدحام خیلی خیلی زیاد ....

درسته آبشار رو خیلی خوب نتونستیم ببینیم اما مزه داد با بچه ها ....

ساعت حدود 2

الان تو فینیم ... اول تو باغش و بعد هم حمام ..... شلوغ بازیای بچه ها و مسخره بازیامون که نتیجه اش هم قاطی کردن حراست بود ... پرتمون کردند بیرون !!! ..

ساعت 3 و خورده ای

الان تو یه رستوران قشنگیم که طبقه دوم یه موزه داره و یه حوض و فواره بزرگ .... ناهار با بچه ها ... خیلی چسبید ...

ساعت 5

خونه بروجردی و بعدشم طباطبائی ها ... خونه طباطبائی ها محشر بود ... خیلی قشنگ و بزرگ ... یادگاری از این خونه به گردنبند چشم نظر و یه فرش کوچیکه ... شبیه اینایی که میندازن زیر موس ....

ساعت 7

تقریبا دیگه داریم برمیگردیم سمت تهران ... اکثر بچه ها خسته اند اما هنوز انرژی دارند ....

ساعت 9

یه فضای توپ و محشر ... سکوت و سیاهی مطلق .... همه ولو شدن ....

ساعت 10

نه بابا ... انگار هنوز انرژی دارن ... ببین با یه دست زدن کوچیک من و دوستم چجوری همه ریختن وسط ....

گوشیم خاموش شد .... یه جورایی احساس میکنم از دنیا عقب افتادم ....

ساعت 11:25

الان دم در مدرسه ام و منتظرم تا رامین بیاد دنبالم ......

ساعت 12 و خورده ای

تازه رسیدم خونه و خسته ی خسته ام ... در نتیجه فیتیله فردا تعطیله ....

 

پ . ن 1 : این بود سفرنامه اردوی یه روزه ما به کاشان

پ . ن 2 : انتظار ندارم متن به این طولانی رو بخونید ... اینو واسه این نوشتم که اگه یه موقع خدایی نکرده دفتر خاطراتم گم شد ، داشته باشم ....

پ . ن 3 : ابرهای چند ضلعی رو حتما بخونید .... یه شروع محشر ....

 

 

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رعنا

عزیزم ببخشید یادم رفت آدرس بلاگ بذارم . مرسی که بهم سر زدی دوستم.[گل]

رعنا

حالا ما شما رو میلینکیم تا راحت همو پیدا کنیم[نیشخند]

محبت

این کوتاهترین سفرنامه ای بود که خوندم ... کجاش طولانی بود ... خیلی هم خوب بود ..... فقط کاش میگفتی صبحونه و ناهار و شام چی خوردید !!!![نیشخند]

کرگدن

با محبت بانو موافقیم ! شعله هوس رفتن به کاشان در ما کرگدن کاشان ندیده شعله ور تر شد !

مریم ترین

سلام...ای بابا...شما که متن های طولانی تر از ما می خونین و صداتونم در نمیاد...خیلی هم خوب بود...حالا صبحانه و نهار چی بود؟...معلومه که بهت خوش گذشته...یادش به خیر اون موقع ها...دلم مسافرت خواست...حتی یه روزه...

حمید

بابا ناصر خسرو!بابا سفرنامه!بابا ثبت در تاریخ!خیلی باحال بود جمع و جور و با حس و حال واقعی...خوش یه حالت...دلم یه سفر خواست...البته کمی خلوتتر...

حمید

ضمنا بابت تبلیغات وبلاگ محقرانه ما مراتب سپاس خود را اعلام میداریم!

سلام خسته نباشی خیلی زیبا بود همه اینجاها را که نوشتی و رفتی حال کردی از نزدیک دیدم جای باصفائیه ممنون در ضمن وبلاگ ساده و زیبایی داری [گل]