دکتر قلب

امروز طبق معمول هر هفته همشهری جوان رو گرفته بودم و داشتم میخوندم تا رسیدم به روزها ... یکی از اتفاقای مهم این هفته بستری شدن خمینی توی بیمارستان قلب بود ... بگذریم از این که این مساله چقد اهمیت داره !!! ...

وقتی داشتم مطلبو میخوندم رسیدم به اسم دکتر عارفی ... یه اسم آشنا واسه من ... حدود ۵ سال قبل ( شایدم بیشتر ) وقتی بابا جواب آنژیو رو گرفت دکتر گفته بود باید قلبشو عمل کنه ... طبق معمول تمام وسواسایی که داره تو همه چیز دنبال یه دکتر مطمئن بود تا بگه باید قلبتو عمل کنی ... عموم که تازه بالن زده بود این دکتر رو معرفی کرد با کلی تعریف ...

وقتی رفتیم مطبش کلا خیلی محیط بهم نچسبید ... کوچیک بودم اون موقع ( اگه اشتباه نکنم پنجم یا اول راهنمایی ) ... وقتی میرفتی تو اتاقش از بس در و دیوار رو با مدرکاش پر کرده بود سرگیجه میگرفتی ... آنژیو بابا رو دید و رای به عمل داد ... بماند که اون موقع به اندازه ویزیت ١٠ تا دکتر پول گرفت و این واسه بابای من که یه راننده تاکسی بود خیلی سنگین بود خیلی ...

وقتی خیر سرش داشت توضیح میداد که قلب بابام چه وضعی داره برگشت گفت : اون موقعها که قهرمان بازی درمی آوردی و پشت هم سیگار میکشیدی باید فکر این روزات بودی ... این جوبای ولیعصر رو فرض کن پر لجن باشه ... قلب تو اینه ...

خیلی این حرفش واسه من یکی سنگین بود یعنی قلب بابای مهربون من اون بود ؟! با تمام بچگی از اون روز به بعد از هر چی دکتر بود بدم اومد و پزشکی کاملا از لیست شغلا حذف شد برام ...

همه ی اینا رو گفتم تا بگم بعضیامون هنوز شعور نداریم ( لطفا به کسی برنخوره ) هرچقد هم دکتر و مهندس و فلان و بهمان ته اسممون بچسبه باز هم همون گهی هستیم که بودیم دریغ از یه ذره درک ... یه ذره شعور ...

/ 22 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهره

سلام اومدم یه شعر بزارم . غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود دستي بي رحمي آمد نزديک گل سراسيمه ز وحشت افسرد ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام

حمید

کاری نداشتم!...فقط گفتم یه سلام شبانگاهی عرض کنم و برم همین!...مشکلیه!؟...

سعید مجید حمید

1- چقدر عصبانی! 3- باز خوبه که اون بنده خدا بانی خیر شده و باعث شده شما قید پزشکی را بزنید. 2- .

غزل خونه

سلام صد در صد همینطوره که میگی. ضمنا یکی از کثیف ترین و پست ترین قشرها، قشر پزشکها هستند توی این دوره زمونه...

پنچری

این یه ذره ها هم کمه هم گرون! برو فردا بیا!

مامادو

می دونستی شعور هیچ ربطی به تحصیلات نداره ؟؟؟

وحید تاجیک

سلام. من نمیخوام از حرف دکتر طرفداری کنم و با اینکه خیلی دکترهامون اهل اخلاقیات نیستن مخصوصا قشر مرفه ولی خی پدر مهربون شما نباید وقتی سیگار میکشیدن به فکر همسر و فرزندانشون بوده باشن آیا ؟ وقتی کسی ازدواج میکنه و بچه دار میشه فقط یه قسمتیش ماله خودش هست بقیه سهم اونهاست. آیا حرف دکتر باعث نشد باب به خودش بیاد سیگار نکشه ؟ باعث نشد مراعات اون قلب مهربونش رو بکنه ؟ دکتر شاید با اون حرفش باعث شده باشه قلب بابا بهتر و طولانی تر بکار کنه و سایه اش انشا الله 200 سال بالا سر شما باشه عزیزم . همین که بابا رو خوب کرده 1000 بار ازش ممنون باش . اون حرف و لحن مطمئن باش تلنگری برای یه پدر مهربون و زحمت کش و 100 البته خانواده دوست بوده. البته بهتر بود جلوی توی حساس این حرف رو نمیزد. [نیشخند] اصلا توی فضول تو اتاق معاینه چیکار داشتی میرفتی همون اتاق انتظار[نیشخند][چشمک] پایدار باشی چون پارس بدرود

وحید تاجیک

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و هم

وحید تاجیک

بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

محمدرضا مینوسپهر

اون قلب خودش از لجن بوده . نگاهش پر لجن بوده...اصلا خودش لجنه. لجن جد و آبادشه.. اقا از قدیم هم گفتن . ملا شدن و دکتر شدن و مهندس شدن به لطف اکسفورد !! چه آسون...آدم شدن چه مشکل